بعد از ظهرهای این چنینی - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 2:12
بعد از ظهر دلگیری بود،مثل بعد از ظهرهای دلگیر سالهای گذشته ،محل هم همان محل ومکان هم همان مکان(میدان سرچشمه)،مطب پزشک مملو از بیمارانی بود که بعضی ها نای حرف زدن نداشتند و برخی ها که مریض نبودند درحال گفتگو در مورد بیماری ها و اظهار نظر در مورد مسائل روز بودند.هنوز دکتر نیامده بود.منشی می گفت در اتا...
بعد از ظهرهای این چنینی...... - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 16:18
بعد از ظهر دلگیری بود،مثل بعد از ظهرهای دلگیر سالهای گذشته ،محل هم همان محل ومکان هم همان مکان(میدان سرچشمه)،مطب پزشک مملو از بیمارانی بود که بعضی ها نای حرف زدن نداشتند و برخی ها که مریض نبودند درحال
سرای و خان چوبان - تاریخ: 1398/10/18 ساعت: 12:31
سارای و خان چوپانشرف ؛ پاکدامني و آزادگي مهمترين عناصر شخصيتي يک دختر ترک آذربايجاني را تشکيل مي دهند. اين پاکدامني و آزادگي نمودهاي بسيار زيبايي در فولکلور و فرهنگ آذربايجان داشته است . يکي از اوج ه
نمازی برای اولاغ - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 1:51
از بچگی به نماز علاقه مند بود،زندگی او با نماز ودعا عجین شده بود. از همان ایام طفولیت که مثل همه بچه های روستائی به چرای گاو گوسفندان می رفت مواظب ظهر بود وسعی داشت نماز اول وقت بخواند. روزی از روزها
رمضان الکریم - تاریخ: 1398/8/21 ساعت: 11:11
حلول ماه مبارک رمضان و ماه ضیافت الهی برای منی که دارم به دوران پایانی زندگی می رسم دارای رنگ و بوی خاصی است.یاد سحرهای ماه مبارک بخیر،سحرهای که با صدای مناجات بابا خدابیامرز از خواب بلند می شدیم ،عجب
من عمررم...... - تاریخ: 1398/8/21 ساعت: 11:11
چنین روایت کرده اند که روزی.............. عوض نامی جهت درخواست ارثیه پدری به عموی خود مراجعه می کند،عمو که از نعمت فرزند ذکور بی نصیب بود از درناسازگاری در آمد و گفت ،تورا که فرزند صغیری!چه نیاز به با
امروز ابتدائی تعطیله - تاریخ: 1398/8/21 ساعت: 11:11
تازه درمرکز بهداشت شهرستان اردبیل استخدام شده بودم.درفصول گرم سال و روزهائیکه هوا گرم بود با دوچرخه نیم کرسی که ظهراب برایم خریده بود به روستای شیخ کلخوران که محل کارم بود می رفتم .زمستان سال 1371 بود
قبه ای دیگر؟؟ - تاریخ: 1398/8/21 ساعت: 11:11
شب بسیار سرد وتاریک زمستان بود آنشب هنوز ماه بیرون نیامده بود،آن ایام، مثل امروزها توالت در روستا ها وجود نداشت ومردم معمولاً در کنار رودخانه ویا کوللوک قضای حاجت می کردند.شبها قبل از خواب پسران و دخت
چراغ - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:46
تازه به شهر آمده بودند ،در روستا خبر از برق وروشنائی نبود در آنجا با لامپا و فانوس خانه را روشن می کردند.برای روشن شدن چراغ یک چیزی را در روی دیوار می زدند.قباد مبهوت این روشنائی شده بود.وقتی قباد به
روزی ......... - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:46
چنین روایت می کنند که روزی روزگاری......... دوپسر عمو برسرموضوعی نه چندان مهم با هم بحث کردند و کار به فحش و ناسزاکشید یکی از پسر عموها به دیگری که هم سن و سال یودند گفت:آغزوا اوستورم آن پسر عمو دلگیر
مدیون الاغ - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:46
مدت زیادی نبود که به روستای چراپبا مهاجرت کرده بودند.از مایحتاج زندگی چیزی نداشتند.از خروس خوان صبح تا پاسی از شب مشغول کار وتلاش بودند،محصول کار و تلاش آنان به روستای شندرشامی می رفت وآنها مجبوربودند
الکل چسبناک - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:46
چند روزی بودکه بابا در بستر بیماری بود،از درد قفسه سینه و بازو شکایت داشت دکتر برایش چند تا آمپول نوشته بود،عمو علی گشاد جهت تزریق آمپول به خانه آمده بود.بعد از تزریق آمپول، درحالیکه دستهایش را با پنب
عمو حسین آقا! می خواهی چه درست کنی؟ - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:46
در روزگاران گذشته که پزشک و درمانگاهی وجود نداشت کارهای درمانی و پزشکی در شهرها وروستا ها توسط حکیمان وشکسته بند ها که با طبی سنتی آشنائی داشتند انجام می شد.کارهای مربوط به کشیدن دندان وحجامت و ختنه
مرد بودن چقدر غمگین است!!! - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 21:38
یک وقت هایی فکر میکنيم مرد بودن، چقدر می تواند غمگین باشد!!، هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید... هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند... هیچ انجمنی، با پسوند «... مردان» خاص نمیشود...!!، مرد ها نمادی مثل
یلدای بیاد ماندی - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 21:38
شب یلدا بود همه افراد خانواده در خانه ما جمع شده بودند عمو وعموزادها هم آمده بودند،صحبت از روزهای برفی و شبهای سرد زمستان در روستا بود، روزهای برفی که تا 5 ،6 روز بطو مدام برف می بارید و مردان و زنان
لالاش - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 21:38
استاد علی درخانه برادر زاده اش علی آقا مشغول ساختن کندی(سیلوی نگهداری گندم وجو که با چوب می ساختند) بود،فرهادفرزند بزرگ خانواده از صبح زود دنبال مادرش می دوید و گریه می کرد وهی می گفت لالاش می خواهم،
فرزند عروس - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 21:38
فصل تابستان بود،مثل همه تابستانها، همرا ه مادر خدا بیامرزبه روستای چراپبا رفته بودم،مادرمثل همیشه در خانه دائی عوض مشغول کار بود،مثل یک زن تمام عیار همه کارهای خانه دائی را انجام می داد،از پختن نان وت
همه چیز دان - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 21:38
زمستان سال 57بود سال انقلاب بود ،آنشب عمو وعموزاده ها همه در خانه ما جمع شده بودند،صحبتها بیشتر در باره انقلاب و تظاهرات و درگیری ها روزانه مردم با پلیس وساواک بود.خانه ما در آن سال برق نداشت. همسایه
شکایت پیردنیا دیده - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 21:38
چنین روایت می کند ظهراب ابن حجت الله روزی روزگاری پیری دنیا دیده که همسر از دست داده بود ،جوال به دوش بربانویی شوی گذشته گذرکرد بانوی شوی مرده در خرمن روستا مشغول کار بود،پیر دنیا دیده خودش را به او ر
چرشنبه - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:27
تازه بابا برای دختر کوچکش لباس عید خریده بود ،روز سه شنبه بود ودخترک خیلی دلش می خواست زودتر خورشید غروب کنه واو به همرا اهل خانه آتش وبلاگ چرشنبه کلمه روشن کنند واو ازروی آتش به پره حال و هوای عجیبی داشت، دادا

برچسب‌های مرتبط

خان چوبان | خان چوبان و سارا | خان چوبان تسوج | خان چوبان ترانه | خان چوبان (صمد ممد) | صندلی عجیب | صندلی عجیب غریب | صندلی های عجیب | صندلی های عجیب و غریب | عکس صندلی عجیب